دلبرانه
بی صدا رفتم که این درد رو بهت حالی کنم
من اصلا نمیتونم به تو خداحافظی کنم
این روزام میگذره این دردا فروکش میکنه
الانم خوبم چشمام الکی شلوغش میکنن
بی صدا رفتم که این درد رو بهت حالی کنم
من اصلا نمیتونم به تو خداحافظی کنم
این روزام میگذره این دردا فروکش میکنه
الانم خوبم چشمام الکی شلوغش میکنن
دوستم داری ولی از ترس ریش و اخم من
بردلت جانا ، به لب حاجی خطابم میکنی
مثل شربت های تلخ کودکی هایم شدی
ناگواری اما من را مداوا میکنی
این چیست که چون دلهره افتاده بجانم؟
حال همه خوب است من اما نگرانم
در فکر تو بستم چمدان را و همین فکر
من خوره افتاده بجانم که بمانم
حد می هشتاد ضربه ، حد چشمان تو چیست؟
مست چشمان تو را اعدام باید کرد و کشت
? تو که از جنس نماندن بودی پس چرا سنگ زدی برکه آرامم را؟؟؟
.......................................
? من بمیرم هم نمیگویم بمان اما بمان
.......................................
?درد یعنی که نماندن به صلاحش باشد ، بنویسی که خدا پشت و پناهش باشد
آنقدر شعر مرا خواندی و گفتی احسنت
فکرت افتاد که شاید تو دلیلش باشی؟؟؟
شک ندارم یار من سر رشته اش موسیقی است
بس که با احوال من ساز مخالف میزند
خواب نمیبرد مرا
یار نمیخرد مرا
مرگ نمیدرد مرا
آه چه بی بها شدم
گفتم شده ای تو لیلی و من مجنون
از غصه تو دلم شده کاسه خون
بعد از سخنان من دهانش باز شد
خمیازه کشید و گفت، خیلی ممنون